منوي كاربري
پنجره خاطرات
لوگوي ما

--------------------
كد لينك ما :
درگاه نشريه الکترونيکي
پيوندهاي روزانه
پيوند به دوستان
یاثارالله الیت10 رنگ خدا شهر خدا باران عدل اندیشه 57 مجید رحمانی علیرضا زادفلاح میرزای سدهی یکی در نزدیکی داریوش جاویدان مسأله این است مهندس جعفرزاده اصولگرای اصلاح طلب بسیجی عاشق ولایت دست نوشته های حاج حسن
منوي اصلي
نويسنده
موضوعات
آرشيو ماهانه
آمار بازديد وبلاگ
روز شمار زندگی

@ بگذار نگاهت کنم...... @ پنجره دل صنوبری من
بگذار نگاهت کنم...
مي شود يکي شيريني محبتت را بچشد و سراغ کسي ديگر برود؟ ميشود يکي با تو مأنوس باشد و دلش بيايد يک لحظه رو از تو برگرداند؟ ما را هم بگذار بين آنها که براي دوستي انتخاب کردي، دوستيشان را خالص کردي و شوق ديدنت را انداختي به دلشان؛ همانها که به هر چه کني، راضياند؛ همانها که اجازه دادي رويت را ببينند و قلبشان را از عشقت پر کردي. براي ديدار، انتخابشان کردي؛ کاري کردي همه صورتشان رو به تو باشد و دلشان از هر کس و هر چيزي جز تو خالي باشد.
ما را هم بگذار بين آنها که شاديشان با توست؛ همه عمرشان از ته دل، آه شوق ميکشند و عاشقانه ميخوانند. ياد بزرگيات ميافتند و پيشاني به خاک ميگذارند؛ چشمهايشان از ذوق بندگيات خواب ندارد و اشکهايشان از هراس روبهرو شدن با تو ميريزد.
از تو مهرت را مي خواهم و مهر هر که مهر تو را دارد و مهر هر کاري که مرا به تو نزديک ميکند. خودت را براي من محبوبتر از همه کن و بگذار محبتت مرا ببرد تا بهشت و شوقت نگذارد نافرماني کنم. منت بگذار به من و بگذار نگاهت کنم.
پی نوشت :
۱- صحيفه سجاديه، ترجمه فاطمه شهيدي.
۲- مطلب پست قبلی(نفرین) که بجای این متن وجود داشت به دلیل........ حذف گردید
لينك ثابت ![]()
@ تمام دلخوشي من! @ پنجره دل صنوبری من
تمام دلخوشي من!
دوستان خدا، تمام دلخوشي من، به نامهاي شماست .
نه از رفتارتان چيزي در من هست، نه از باورهاتان . از آن يقين عميقي که شما را استوانه هاي زمين مي کند در من اثري حتي نيست . تمام رابطه من با شما به اسمهاتان بند است . به نخ نازک کلمه .
من فقط همين را درخودم سراغ دارم که وقتي اسمهاتان مي آيد جوريم مي شود . يک جوري که مثل اول عشق است . مثل وقتي است که از کسي يک خاطره خيلي خوب داريد والبته من با همين نخ خيلي خوشم .
وقتي فکرش را مي کنم که مي شد اسمهاتان را ندانم، مي شد هيچ طوري ام نشود . از تکرار واژه - حسين (ع) - مي شد دلم نخواهد بزنم به سر و سينه . وقتي اين فکرها را مي کنم مي گويم: عجب نخي .
البته اين وضعي که من هستم حسودي و ترس دارد . حسودي به آن ها که شما برايشان فقط يک واژه نيستيد . وقتي بودن و نبودن اسمهاتان اينقدر فرق مي کند بود و نبود نورتان و خودتان درون کسي، چه اتفاقي مي شود؟
ترس هم که معلوم است دارد . وقتي تمام زندگي معنوي آدم به رشته به اين نازکي بند باشد . يک روز، فقط اگر يک روز، اين ريسمان نازک عشق را موريانه اي بپوساند، ما به کجا پرتاب خواهيم شد؟
به ابديت لايزال نيستي؟ به ناکجاي بي وجود؟ خلاء مطلق؟
حال من، مثل غاري است که قبلا دهانه اي به روشنايي داشته، دهانه اي که از آن نور و گرما مي ريخته تو و لجن ديواره ها و کپک زمين را مي خشکانده است .
ولي حالا سنگهاي خود ساخته ام تمام مسير عبور نور را بسته اند . شده ام غار بي منفذ . و البته غار بي منفذ که اسمش غار نيست، شکافي توي زمين است . هيچ کس هم نمي فهمد که روزي غار بوده، چون حالا مدفون زير سنگهاست.
تنها فرقي که بين من با خاک و سنگ اطرافم مانده، اين است که پيش از بسته شدن دهانه روشناييم کسي نامهاي شما را انگار در من فرياد کرده است . فرياد کرده «محمد (ص)» ، «علي (ع)» ، «فاطمه (س)» ، «صادق (ع)» ، «رضا (ع . .).» من مسدود شده ام ولي نه که غار بوده ام هنوز اين نامها در من تکرار مي شود . پژواک اسمها لاي ديواره ها و سنگهام مانده.
تنها بارقه اميدي که حالا هست همين است که رهگذري از اين جا بگذرد و پژواک اين نامها را از زير صخره ها بشنود، سنگها را بزند کنار و باز مرا به روشنايي برساند .
تمام دلخوشي من، به پژواک نامهاي شماست . فما احلي اسمائکم: چه شيرين است نامهاتان . 1
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پي نوشت: فَمَا أحلَي أسمَاءکُم؛ مفاتيح الجنان، زيارت جامعه کبيره
@ میلاد پر خیر وبرکت امام رضا (ع) مبارک باد @ پنجره فرهنگ
امام رضا (ع)
عبادت به زیادتی نماز وروزه نیست عبادت به زیادتی تفکر در امر خدای عزوجل است
بر آستان توام دل هميشه پابند است
چو آهويي كه پناه از تو آرزومند است
بر آستان تو عمري سر ارادت ماست 
دلم به زلف تو اي دوست، سخت پابند است
چه جاي عقل، جنون ميكشد به صحرايم
چو عشق جلوه نمايد، چه فرصت پند است؟
خوشيم در حرمت جلوه تماشا را
چو شيشهايم كه با جوش باده خرسند است
سرم سلامت از اين سجده، بر نخواهد خاست
كدام تيغ به ابروي دوست مانند است؟!
طواف كوي تو كردم، سروش غيبم گفت 
كه بر طواف رضايت، رضا خداوند است
در اين شبي كه منم شوق آفتابم نيست
جمال دوست مرا، مهر بيهمانند است
به مشعر و عرفاتم جمال حضرت توست
ندانم اين چه طواف است و اين چه ترفند است!؟
به شهد نام شما دم به دم سخن گويم
كرامتي! كه سزاوار طوطيان قند است
اگر چه هيچ ندارم تو را شفيع آرم 
خداي داند و تو، با توام چه پيوند است
براي جد تو عمري گريستم چون شمع
به روز حشر مرا، آرزوي لبخند است
تهي مباد مرا دست خواهش از كرمت
تو را به حرمت زهرا (س) كه سخت سوگند است

دلت برای امام رضا تنگ شده
اگه می خوای بری زیارت
روی امام رضا (ع) کلید کن
زیارتت قبول
التماس دعا
@ صدایی که از دور خوش است @ پنجره سیاست
مردی تخم عقابی پیدا کرد وآن را در لانه مرغی گذاشت
عقاب با بقیه جوجه از تخم مرغ بیرون آمد
و با آن ها بزرگ شد
در تمام زندگی اش او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند
برای پیدا کردن کرم ها وحشرات زمین را می کند
قد قد می کرد
گاهی هم با دست وپا زدن بسیار
کمی در هوا پرواز می کرد
سال ها گذشت وعقاب پیر شد
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان دید
او با شکوه تمام با یک حرکت ناچیز بال های طلایی اش برخلاف جریان شدید باد
پرواز می کرد
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد وپرسید
"این کیست؟"
همسایه اش پاسخ داد
« این عقاب است سلطان پرندگان او متعلق به آسمان است وما زمینی هستیم »
عقاب مثل مرغ زندگی کرد ومثل مرغ مرد
زیرا فکر می کرد مرغ است
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
تفسیر با خودتون.......!!!!!!!!!!!!!
@ خر ما از کره گی دم نداشت @ قسمت اول @ پنجره سیاست
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سقط کرد ). خانه خدا ( صاحب خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد.. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دیه مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.
[ آخرين ارسال ها ]
